تبليغاتX
< برفها را بيابان

تنهايي، عادت و انسان پذيرنده

زماني اكتاويوپاز در «ديالكتيك تنهايي»نوشته بود :«انسان تنها موجودي است كه مي داند تنهاست»اما مثل اينكه تنها موجودي هم هست كه خيلي سريع فراموش مي كند تنهاست.حتي براي لحظاتي كوتاه. اگر هر كدام از ما براي تنهايي تعريفي داشته باشيم يعني هر كدام از ما به اندازه ي خود تنهاييم.هر كسي البته جغرافيايي دارد و هر چيزي.و «چيز» مي تواند جاي هر چه كه مي خواهي بنشيند، اما جغرافياي تنهايي كجاست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:6 توسط محمد بياتي |


(اعلامیه)

چگونه می شود پیدا کرد

شاعرانی را که شعر های زیبایی دارند

اما کسی تا به حال

آن ها را نشنیده است.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:30 توسط محمد بياتي |


((آهوان تفنگدار))

درباره ي شعر شمس لنگرودي به بهانه ي خوانش مجموعه شعر (باغبان جهنم )

                                                             

 

 

آنچه كه مرا به نوشتن درباره ي شعرشمس لنگرودي ترغيب مي كند قبل از هر چيز شايد حضور آرام و به نوعي پر صداي شمس در فضاي پر تشويش و به نوعي بي صداي شعر امروز ايران است. شاعري كه در  فا صله ي سال هاي1369تا 1379(يعني سالهايي  كه به دهه ي هفتاد در شعر ايران معروف است و اوج سرازير مباحث تئوريك و دغدغه ي اجراي اين مباحث در فضاي شعر ايران بود با همه ي حر فها و بحث هايش كه مجالي گسترده مي طلبد)مجموعه شعري منتشر نمي كندو اين هر چند هم خود خواسته نباشد بيانگر هم سو نبودن جهت گيري هاي شعري ،زباني و زيبايي شناسانه ي شمس با جريانهاي مسلط و نا مسلط شعر دهه ي هفتاد است، وگرنه براي كساني كه خود را در محيطي امن وقابل دفاع براي «هرچه ميخواهد دل تنگت بگو» يافته بودند ، وسوسه و دغدغه ي استفاده از چنين فرصتي و ثبت حضور خود ، چيزي نبود كه بتوان به راحتي آن گذشت .پس ازاين لحاظ بايد شمس را شاعري به دور از دغدغه ها و برخورد ها ي تئوريك و مدگرايانه ي شعر به حساب آورد،و درست يا غلط بايد اعتماد به نفس او را ستايش كرد.(البته اين به معناي بي مايگي و يا ميان مايگي شعر دهه ي هفتاد نيست بلكه نگارنده به زعم خوداين دهه را يكي از درخشانترين دوران هاي شعر فارسي ميداند. به دلايلي كه از همه مهم تر جسارت وارد شدن و تجربه ي فضاهاي غريب و پر خطر در شعر و به طور كلي ادبيات از طرف شاعران و نويسندگان است حال به قول نيماي بزرگ ، هر به دست آوردني ،از دست دادني به همراه دارد) با اين همه شمس شاعري است كه آرام و تا حدودي محافظه كار است( و اين به  خودي خود دخلي به شاعرانگي اش ندارد )اما نميتوان او را نا آشنا به شورش و تحول به حساب آورد بلكه ان چنان كه خود او مي گويد « شورش اساس تحول است ولي هر تحولي شورشي نيست» .

                                                                     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:43 توسط محمد بياتي |


قلب من

آستانه ی گیسوان تو را

یک به یک می شناسد.

                                    (نرودا)

................................................................................................................

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز

از کسانی که تو این دو سه هفته ی اخیر اومدن و سر زدن ولی به علت به هم ریختن قالب وبلاگ من نتونستن اونو باز کنن معذرت می خوام .

متاسفانه غالب وبلاگم یه مدت بود که خراب شده بود و من تازه متوجه شدم.

 تا چند روز آینده پست جدید می ذارم.

پیشا پیش به خاطر نظرات ارزشمند همه ی دوستان تشکر می کنم .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 18:52 توسط محمد بياتي |


                                                                    

« در عشق دو رکعت است، که وضوي آن کامل نيايد ، الا به خون         

                           « تذکره الا وليا، داستان منصور حلاج»                                                                 

              (وا گويه اي کوتاه براي روز هايي که اين گونه اند...)    

اولين تفاوت هاي هر شخص با ديگران لحظه اي آشکار مي شود که فکر مي کند در آن لحظه تفاوتي با ديگران ندارد ، يا نبايد تفاوتي در کار باشد . وقتي همه چيز عجيب مي شود انگار ديگر چيزي عجيب نيست. چرا وقتي مساله اي همه گير مي شود ، قدرت و اعتماد به نفس وجودي خويش را فراموش مي کند و يا فراموش مي شود .

در اين لحظات و لحظات شبيه به اين ، انگار شي ء سنگيني مي افتد توي ذهنم . مي کوبد و مي خواهد به حرف وادار کند مرا، مي گويد حالا نوبت رسيده به تو ،دستانت را در موهايت فرو ببر و آهي بکش که تمام فضاي اتاق را پر کند .ديگر لحظات ترس و اضطراب از راه رسيده اند . و تو فکر مي کني همه ي حرف هايت را آدم هاي بزرگ يا کوچک گفته اند .همه گفته اند که زندگي يک حماقت است، گاهي گفته اند که زندگي زيباست.

حالا کدام مساله بايد در ذهنم بيشتر بچرخد، آنقدر تا سرش گيج بخورد و بيفتد .و من دستانم را در سرم فرو کنم و اين جسم سنگين را به زبان ديگري باز گو کنم .

دنيا هر چقدر بزرگ و هر چقدر کوچک ، آدم ها هر چه بزرگ و هر چه کوچک که البته معياري براي اندازه گيريشان نيست ، هر کدام مي توانند به نوشتن در بيايند .هر آدمي کوله باري از ترس ها و اضطراب هاست.هر آدمي هم دنيايي دارد براي خودش ، زندگي با اين دنيا، تنها زندگي مشترک ماست ، که هيچ قراري براي جدا شدن از آن نداريم .بي آنکه عشقي وجود داشته باشد بين ما ، داريم عاشقانه با او زندگي مي کنيم .مي گويند عشق زندگي مي آورد ، اما زندگي هم عشق مي آورد و هم نفرت.اما وقتي عاشق مي شويم با چه جراٌ تي مي توان زندگي را انتخاب کرد.

اولين تفاوت هاي ما با هر فرد ، درست وقتي که فکر مي کنيم دوستش داريم ، به شباهت تبديل مي شوند. و اين تناقض، زندگي را پيش مي برد . وقتي هر خوبي ، بدي را در خودش دارد ، هر زندگي مرگ را ، و هر لذت درد را . کجا بايد اين ها از هم مشخص شوند . آن هم در دنيايي که ما همديگر را پيدا نکرده، گم مي کنيم .

حالا کدام اتفاق بايد بيفتد .آن هم اتفاق هايي که وقتي مي افتند ، خوب هاش  مي شکنند و بد هايش با صداي بلند ، حضور خود را اعلام مي کنند.

دستانم را از لاي موهايم بيرون مي آورم، مي گويم کاش از قبل آن اتفاق افتاده بود . کاش تجربه هاي انساني انتقال پذير بودند .کاش مي شد با عشق، تنها نماند ، نه اينکه کسي را شريک تنهايي ات کني.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:26 توسط محمد بياتي |


                                                                          Your Image Thumbnail

                                                                 سوگند به قلم و آنچه (با آن) می نویسند

                                                                                          (قرآن سوره ی قلم آیه ی 1)

 

چرا نقد ادبی در کشور ما نهادینه نشده است؟ چرا به ضرورت گنجاندن نقد ادبی در برنامه های درسی دانشگاهی پی نبرده ایم؟ چرا در ایران نقد ادبی به مفهوم راستین آن نداریم و وقتی سخن از نقد به میان آورده می شود اغلب آن را با تحسین کردن فلان نویسنده یا مذمت یا ایراد گرفتن از بهمان شاعر اشتباه می گیریم؟.... علت بنیادی نضج نگرفتن نقد ادبی در کشور ما فقدان ذهنیت دموکراتیک است . فراگیری یا تدریس نظریه های ادبی و ایضا پرداختن به نقد عملی متون ادبی ممکن نمی شود مگر آنکه نخست به ضرورت نقد (به مفهوم عام کلمه) پی ببریم و جایگاه آن را در زندگی شخصی و روابط میان فردی با سایر آحاد جامعه تشخیص دهیم. شهروندی که پایه ای ترین حقوق مدنی خود را به درستی نمی شناسد و قلدر نیست نقادانه به نحوه ی رتق و فتق امور در جامعه بنگرد هرگز نمی تواند معنای یک متن را (خواه ادبی و خواه جز آن) نقادانه برسی کند.

ادبیات گفتمانی است درباره ی زندگی و پیچیدگی تجربه های ما انسانها. آن کسانی که در زندگی واقعی از تفکر نقادانه درباره ی تجربه های حیات اجتماعی خویش عاجز هستند  نمی توانند به کاویدن نقادانه ی پیچیدگی های متون ادبی علاقمند شوند . به همین منوال آن کسانی که تحمل ارزیابی نقادانه از اندیشه ها و رفتار خود ندارند طبیعتا از قوای ذهنی لازم برای ارزیابی نقادانه ی صناعت ها و مضامین متون ادبی هم نمی توانند برخوردار باشند.شرط لازم برای نگرش نقادانه به حیات اجتماعی یا نفس خود باور داشتن به دموکراسی است. فقدان این نگرش نقادانه و باور نداشتن به دموکراسی باعث  می شود تا نظریه های ادبی جدید موضوعاتی نا مربوظ به زندگی جلوه کنند و به همین ترتیب اعمال کردن این نظریه ها به منظور نقد متون ادبی کاری بی ثمر- ودر بهترین حالت تفنن افراد عاطل و بی غم- محسوب می گردد .

                                                  از مقدمه ی کتاب "نقد ادبی و دموکراسی" نوشته ی دکتر حسین پاینده

 

 

 

کوتاه در معرفی کتاب:

 

در این کتاب  که با عنوان ضمنی "جستارهایی در نظریه و نقد جدید" منتشر شده است دکتر پاینده در مقاله های جداگانه ای به بررسی موضوعاتی پیرامون نظریه ادبی و گاه مباحثی دیگر گونه میپردازد از مرگ مولف تا بررسی مصداق های سرقت ادبی. نکته ی قابل توجه انکه مباحث پرداخته شده در این کتاب با زبانی ساده و قابل فهم و به دور از مغلق گویی های ترجمه ای امکان ارتباط دو سویه ی مخاطب و متن را فراهم می آورد و با اینکه ممکن است خواننده بارها با این مباحث در کتاب های مختلف در گیر شده باشد اما به زعم من این بار در نشستی مسالمت آمیز با متن شادمان بر خواهد خواست که از این حیث و با توجه به وجود  نمونه های کمی که از اینگونه نوشتار ایرانی در باب مباحث جدید جهانی موجود است کتاب "نقد ادبی و دموکراسی "قابل ستایش است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:16 توسط محمد بياتي |


  سلام

بعد از چند ماه بی روز گاری و مثل همیشه پریدن از روی این همه نقطه که روبرومون سبز میشه حالا رسیدم به نقطه ی این دنیایی که میگن مجازیه.

یه جورایی به روزم با یه شعر و یه آرزو:

 امید وارم اسمونتون زیر شونه هاتون باشه .                                               


جا می شود

برای خیالی که گر گرفته

حتی

به سیخ می کشم این اوقات را

و راست

قد می کشد این نگاه

که بی خیال هر چه خواب و

قرار بی برگشت هراس

 

سواری بگیر از این زندگی

با یال های پریشان اسب

وقتی که می دود

و باد

فقط بر اندام او می وزد

مادیان اهل جنوب این همه نجابت

 

و کسی از قلب اسب

حرفی به میان نیاورده

که صبح

 هجوم قبایل وحشی است

وقتی بلندی می شوی از خواب

وقتی بلند می شوی از خواب

 و تاراج تپیدن های ساعت

در گیر و دار این همه

                           دهان بسته

بی وقت هم باز نمی شود

زخمی که بر داشته ایم از

پاهای بی سوار این همه آدم

جا نمی شود

سوزن بیندازند

زخم بر می داریم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:23 توسط محمد بياتي |


 

دل جزیره در دل دریاست

دیدنی های من در چشم های تو زیباست

 

اگر به ماسه های ساحل قسم بخوری

مثل مروارید های کوچک صد ف های بی شمار

از حساب در می آید

کتاب هایی را که به خاطر تو خوانده ام

 

این همه جزیره

 مگر دل ندارند

که گاهی آفتاب در آغوش آنها غروب کند

 

تو اما نهنگ های خفته را

با جزیره ها

اشتباهی نگیر

نهنگ های خفته

مثل پلنگ های خفته

که میراث دار خشکی هستند

میراث دریا را به خواب می برند

 

من اما دل کوچکی دارم

آن قدر که به اندازه ی دست های مشت کرده ام

فریاد می زنم:

همهی فریاد ها به خاطر آب است

دل دریا آبی است

اما اگر آسمان نبود

راستی دریا چه رنگی بود؟

(عصای دست موسی که بود

وقتی دست قطره ها را از هم جدا می کرد)

 

و حالا

لحظه ها

هر کدام جزیره ای شده اند

در شبانه روزی که با توام.

 

                                                                                      

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:34 توسط محمد بياتي |


زن دم درگاه بود....

دی ماه  و فروغ

بهمن ماه و فروغ

ماه و فروغ

ما و فروغ

                       و تولدی دیگر.......

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 6:43 توسط محمد بياتي |


چگونه می شود رفتارت را مثل غروب بگیرانی

در تابستان برف گیری که مادرم

انبوهی از لباس های نشسته را

                                        بر دوش میکشد

چقدر و چگونه که خواب می پرد از سرم

و پرسیده ام بارها پرسیده ام از مادر

اینهایی که بالشان شبیه شمشیر است

اوایل بهار از کجا می آیند؟

 

پرنده شدی

پرانده باشی اگر مرا

و رنگ صورتم بزند

پشت پا به یکی از این فصلها و

یکباره پریده باشم توی سرما

آخر چگونه بمیرانی ام و

هر لحظه نفسم باشی

بالا بیایی پایین

پایین بیایی بالا

که دیگر حادثه رخ داده است و

رسیده ام به چشمهات

و این همه از نگاهت قورت داده باشم

باشی

       لانه ی کلاغ ها

روی بلند ترین درخت های لخت

                                       زیبا

زیبا

چقدر گیر کنم میان طوفان

به پلک هایت بگو کمی روی هم بیفتند

پرسیده ام

بارها از مادرم

وقتی که قلب آدم تند تند می زند

کجای جهان  زلزله رخ داده است

و مادرم گفت

منتظر باش

اما چگونه تا غروب باید صبر کنم

وقتی که چشمانت هنوز سبز آبی است

همیشه سبزآبی است

 

چقدر حادثه رخ می دهد

دهان که باز می شود

و به شکل نامت فریاد می زند.

 

                                                      

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 6:24 توسط محمد بياتي |