((آهوان تفنگدار))
درباره ي شعر شمس لنگرودي به بهانه ي خوانش مجموعه شعر (باغبان جهنم )

آنچه كه مرا به نوشتن درباره ي شعرشمس لنگرودي ترغيب مي كند قبل از هر چيز شايد حضور آرام و به نوعي پر صداي شمس در فضاي پر تشويش و به نوعي بي صداي شعر امروز ايران است. شاعري كه در فا صله ي سال هاي1369تا 1379(يعني سالهايي كه به دهه ي هفتاد در شعر ايران معروف است و اوج سرازير مباحث تئوريك و دغدغه ي اجراي اين مباحث در فضاي شعر ايران بود با همه ي حر فها و بحث هايش كه مجالي گسترده مي طلبد)مجموعه شعري منتشر نمي كندو اين هر چند هم خود خواسته نباشد بيانگر هم سو نبودن جهت گيري هاي شعري ،زباني و زيبايي شناسانه ي شمس با جريانهاي مسلط و نا مسلط شعر دهه ي هفتاد است، وگرنه براي كساني كه خود را در محيطي امن وقابل دفاع براي «هرچه ميخواهد دل تنگت بگو» يافته بودند ، وسوسه و دغدغه ي استفاده از چنين فرصتي و ثبت حضور خود ، چيزي نبود كه بتوان به راحتي آن گذشت .پس ازاين لحاظ بايد شمس را شاعري به دور از دغدغه ها و برخورد ها ي تئوريك و مدگرايانه ي شعر به حساب آورد،و درست يا غلط بايد اعتماد به نفس او را ستايش كرد.(البته اين به معناي بي مايگي و يا ميان مايگي شعر دهه ي هفتاد نيست بلكه نگارنده به زعم خوداين دهه را يكي از درخشانترين دوران هاي شعر فارسي ميداند. به دلايلي كه از همه مهم تر جسارت وارد شدن و تجربه ي فضاهاي غريب و پر خطر در شعر و به طور كلي ادبيات از طرف شاعران و نويسندگان است حال به قول نيماي بزرگ ، هر به دست آوردني ،از دست دادني به همراه دارد) با اين همه شمس شاعري است كه آرام و تا حدودي محافظه كار است( و اين به خودي خود دخلي به شاعرانگي اش ندارد )اما نميتوان او را نا آشنا به شورش و تحول به حساب آورد بلكه ان چنان كه خود او مي گويد « شورش اساس تحول است ولي هر تحولي شورشي نيست» .
حال اگر بخواهيم چند ويژگي كلي و بنيادي شعر شمس لنگرودي را بر شمريم با توجه به اينكه شعر او لا اقل از « قصيده ي لبخند چاك چاك» به بعد دچار تحول چنداني از لحاظ جهت گيري هاي زيبا يي شناسانه ، نشده است ، بايد به اين نكات پرداخت:
- ويژگي انساني سروده هاي شمس
- نگاه طبيعي او به زندگي
- سعي در وارد شدن به عمق اشياء و كلمات
- خطر نكردن در زبان
- توجه به واقعيت قبل از هر گو نه صناعت و بدعتي
- ياس انديشي و تلخ انديشي
- گر فتار نبودن در پرداختن به شعري منريستيك (روش گرا)
- توجه و پايبندي به مواردي مثل تصوير سازي و تشبيه و ...
- سادگي و رواني چينش كلمات
- برقراري رابطه ميان ما به ازاي اشيا و كلمات نه خود انها
- اصرار بر لحني تغزلي و عاطفي
- توجه به واقعيت تاريخي و انديشه ي زبان فارسي
- زبان توصيفي و ....
اكنون با توجه به موارد مطرح شده در سطرهاي پيشين گام در آستانه ي مجموعه شعر«باغبان جهنم» مي گذاريم ، در عين حا ل لازم به ذكر است كه ما را از خطا گريزي نيست چرا كه «تنها مردگانند / كه خطايي نميكنند» ( قصيده ي لبخند چاك چاك)
شمس از شاعراني است كه با تمام محافظه كاري اش در زبان ، نسبت به جامعه و زيستمان خود آرمان خواه و جسور است.و براي ديدگاههاي انسان گرايانه ي خود و نيز مفاهيمي چون آزادي و حق و ... مرزي در نظر نميگيرد:
« از گورهايتان به در آييد/ دختركان افغان !/ميدانم گرسنه ايد/ و بادام چشم ها / درمان گرسنگي نمي كند...» ص 32
شب بخير / بچه هاي عزيز!/شب بخير/ كه خيلي دير است/به هواپيماها در هواي بهاري نگاه كنيد/كه چه زيبا برق مي ز نند /به بمب افكن ها،تانك ها نگاه كنيد/ هيچ بچه ي امريكايي شانس شما را ندارد/ آنها همه ي اين چيزها را / فقط بر پرده ي سينما ميبينند...» ص 88
شاعر وقتي ميبيند آرزوهايش براورده نشده اند ،دست به دعا بر مي دارد ،اين ميتواند هم واپس نگري و عقب گرد باشد و هم اعتراف به اينكه تا بوده چنين بوده و بعد از اين هم خواهد بود . شمس مي داند كه پرداختن به مناسك عملي دين و اعتقادات در جامعه هاي با ستاني خبر از شروع مقوله اي گسترده به نام هنر داشت (بي آنكه مردم ان روزگار بدانند)،و حالا كه او ميداند شاعري نوعي هنر مندي است، مي خواهد برگردد ،آمين بگويد تا شايد پيش رود.(شعر شماره ي 20 ص 31 )
و اما مگر مي توان هنرمندي (انساني ) را يافت كه لااقل در بازه هاي زماني كوتاهي به مرگ فكر نكرده باشد. شمس به مرگ مي انديشد و مرگ را دونده اي مي بيند كه هيچ كس را ياراي رسيدن به او نيست. در عين حال فراموش نميكند كه مرگ كسي ميتواند خوش باش ديگري باشد، كه در اين سطرها با نگاهي يكه بيان شده اند .
«چه طعم خوشي دارد مرگ /در دهان لاشخوري كه گرسنه است» ص37
درباره ي ياءس انديشي شمس لنگرودي در شعرهايش ،جمله اي از بيژن نجدي را ياد آور مي شوم كه گوياي همه چيز است:«ياءس انديشي و تلخ انديشي و باور به بي اختياري شمس ،از نوع نيهيليسم بيمار گونه و تسليم طلبي نيست»
شاعري كه در پنجاه و پنجمين سال تولدش به اين جمله ي آندره مالرو ايمان آورده كه:«زندگي هيچ ارزشي ندارد و هيچ چيز هم ارزش زندگي را ندارد .»
: « باران ببار و تنگ حوصلگي مكن/ آب،اگر از سر نگذشته باشد/ كشتي نوح/ نخواهد رسيد» ص46
«باران!/ ببار/ببار و برگ هاي تباه شده را فرو ريز / ببار / تا به نغمه ي اندوهگينت/ در خوابي پر ميوه فرو شوم» ص59
نگاه طبيعي و واقعي شاعر به زندگي براي شمس از اهميت بالايي برخوردار است. او مي خواهد زندگي را همان گونه كه هست ببيند با همه ي زشتي ها و زيبايي هايش هر چند در مجموعه ي «باغبان جهنم» آنچه كه بيشتر نمود دارد زشتي هاي زندگي است تا زيبايي هايش . اما نه آن نوع واقعگرايي كه توصيف و توضيح جزء به جزء زندگي را در بر گيرد،بلكه نوعي از واقع گرايي كه پيوند خورده با خيال پردازي شاعرانه و ناشي از پيوند بين ذهن و زبان شاعر است. او نمي خواهد به خاطر خواست وخواهش خود ،واقعيت را نديده بگيرد:
«با مردمي كه نمي دانم چگونه بهار را به جا مي آورند/ در كوچه ي بي درخت» ص41
شمس به دنبال ديدن بي غل و غش واقعيت است و حال آنكه شعر نوعي فرار از واقعيت است پس او مي خواهد واقعيت را بهانه كند تا از واقعيت بگريزد!
«سراسر كوه را برف پوشانده است/ وپرندگان بي دانه اند / پنجره را باز كن / منتظر باش / پرنده اي هست كه به خانه ي ما پناه آورد/ و سور امشب مان مهيا گردد.» ص75
و كيست كه نتواند به جاي اين پرندگان ،انسانها را بنشاند. آنجا كه نياز صورت ديگري از به تاراج رفتن است.
تقريبا در هيچ كجاي شعر هاي اين مجموعه با پيچيدگي و غير متعارف بودن طرز چينش كلمات مواجه نمي شويم و اين بيش از آنكه حاصل نخواستن شاعر باشد حاصل لزوم و خواستن شعر است. اين موضوع يكي از دلايلي است كه باعث شده شعر لنگرودي در بين شاعران جوان تر و جسور تر از جايگاهي متعادل و ميانه رو بر خور دار باشد البته اين دنباله ي توجه شمس به استفاده ي سالم از زبان و خطر نكردن در ان و به تبع آن پرداختن به عواملي از قبيل تصوير ، تشبيه و.. مي باشد. با اين همه رواني چينش كلمات و سادگي آنها در شعر هاي شمس در بعضي موارد از سطح خود فراتر نمي روند و با غلبه ي زبان توصيفي و توضيحي شعر ها ،بيشتر با ادبياتي شاعرانه مواجه مي شويم تا شعر، چرا كه آن سادگي و رواني به فرامرزهاي ديگري وصل نمي شود و با اينكه رابطه ي برقرار شده در شعر هاي شمس رابطه ي بين ما به ازاي كلمات و اشياء و پديده هاست و نه خود آنها ،اما همين نوع ربط و حضور نيز كم رنگ مي شود:
«باد خزاني ميبارد /وبچه هاي مدرسه رفته اند / و به ياد مي اوري تنهايي / وكسي به سراغت نيامد /» ص28
«باد هاي كويري / مي آيند / مي روند/ و پيامي ندارند» ص40
«بس است دوره ي شاملو/ زبان مطنطن و پر معنا ديگر بس است/ بياييد و بت شكني كنيم» ص62
بايد توجه داشت كه وارد كردن كلمات دم دست و پيش پا افتاده در شعر اگر با نيروي رهايي بخش شاعرانگي همراه باشد؛ نه تنها شعر را در سطحي شيب نمي غلتاند بلكه مي تواند خبر از پرواز سطرها و كلمات بدهد كه در شعر شمس در اغلب موارد اين نوع استفاده از خصلتي شاعرانه برخوردار مي شود و در مواردي هم (همان طور كه در سطرهاي پيش مطرح شد )در سطح خود باقي ميمانند.
رسيدن و ماندن در تنهايي نيز از مباحثي است كه در شعر شمس و زاويه ي جهان بيني او قابل بررسي است. او معتقد است آنكه مي خواهد خلق كند بايد تنها باشد و شايد قانون آفرينش اين است كه خالق بايد تنها باشد. و اين تنهايي جزء جدايي ناپذير و ذاتي بشر است؛ حتا آنجا كه انسان ديگري را دوست مي دارد و به او عشق مي ورزد، بي آنكه بخواهد ،ديگري را در تنهايي خود شريك مي كند نه اينكه خود و او را از تنهايي درآورد و شايد به قول هنريك ايبسن «تنها ترين ،قدرتمند تربن است.» شمس نيز مي خواهد اين قدرت را به حضور ديگري ترجيح بدهد:
«با خود گفتگو كن/ همچون چشمه اي،/ رود / ادامه ي راه توست» ص87
پاي بندي به عناصري مثل تشبيه و تصوير و ... همان طور قبل از اين گفته شد در اين شعرها نمودي واضح دارند. وقتي شاعري نمي خواهد خود را در كنش ها و چالش هاي زباني ، گرفتار شده ببيند ،خودبه خود براي تثبيت شعر هايش در ذهن مخاطب، از تصوير ،تشبيه و... استفاده مي كند واين نوعي اقبال براي اين شعر هاست كه مخاطبان ،آن را با رويي خوش مي پذيرند.در عين حال اصرار بر لحني تغزلي و عاطفي ،وضعيت قبل را تشديد مي كند و مخاطب را با فضايي سرراست و رهنمون شده روبه رو مي كند كه به زعم نگارنده اين يكي از نقاط ضعف شعر شمس است؛اينكه مخاطب مجبور مي شود آنچه را كه در ذهن شاعر مي گذرد در شعرها ببيند و نه چيز ديگري.هر چند اين فضاي يكسويه نگر با تمهيداتي كه در اجراي آنها به كار گرفته شده است امكان تثبيت شعر را در ذهن مخاطب فراهم مي كند:«چشماني كو كه تو را ببينم/ دهاني كو كه تو را بخوانم ،گوشي كه تو را بشنوم/ بارانم/ مي بارم/ كورمال/ كورمال/ دركنارت» ص12
«همچون پرنده ي شادابي بيدار مي شوم» ص16
«مرگ/ پيشاپيش دونده اي است/ كه در پي او كسي نيست» ص39
شمس در شعرهاي كوتاه شاعري بس نكته سنج و تيز بين مي شود ،آنجايي كه سعي مي كند خود را به عمق اشيا و كلمات پرتاب كند و با ايجاد فضايي هايكووار در شعر ها سعي در ثبت لحظاتي كند كه در برخورد با فضاي تجريدي دوران مدرن داراي خصلتي شهودي هستند : «باران / كه در لطافت طبعش خلاف نيست / ويران كرده / لانه ي مورچگان را» ص49
و اين دقيقا همان لحظه اي است كه شاعر در پي آن است. موقعي كه شاعر زاويه ي ديدش را به طور خوداگاه و يا ناخودآگاه تغيير ميدهد ،قلم به دست مي گيرد ؛اين لحظه را ثبت مي كند و به ادامه ي زندگي مي پردازد كه مي تواند لحظه اي بيش نباشد. در بعضي شعرهاي كوتاه و در آن فرصت شاعر ،تكليف خود را با جهان و مخاطبش مشخص مي كند:«دير آمدي موسي / دوره ي اعجاز ها گذشته است/ عصايت را به چارلي چاپلين هديه كن / كه كمي بخنديم» ص65
اين شعر بيانگر اين موضوع است كه به قول علي اشرف درويشيان شمس از شاعراني نيست كه كاري به كار زمانه نداشته باشد او به اوضاع و احوال و جريان هاي روزگار خود توجه دارد»
شمس خود را از ديدن مؤلفه هاي دوران مدرنيته ناگزير مي داند؛ اينجاست كه اگر موسي بيايد ديگر كاري ار دست او ساخته نيست و جالب تر از همه تضاد و تناقض ايجاد شده از آوردن دو اسم خاص در اين شعر است. «موسي» و «چارلي چاپلين»،چارلي چاپلين كه به نوعي منتقد مدرنيته و جامعه ي صنعتي است و موسي كه مي تواند نشاني از سنت باشد؛ اما بايد توجه كرد كه چارلي چاپلين سنتي نيست ! پس شمس در اين شعر تكليف خود را با مخاطب و دنيايش مشخص مي كند كه اين نشات گرفته از همان جهان بيني متعادل و ميانه رو شمس است كه نمي خواهد يكباره مغلوب و مسحور كسي يا چيزي شود.
انچه كه در اين سطر ها خوانديد در هر صورت تلاشي بود در به دست آوردن مؤلفه ها و المان هاي شعر شمس لنگرودي،كه نوشتن از آنها به هيچ عنوان بيانگر هم سويي سمت هاي زيبايي شناسانه ي نگارنده و شاعري چون شمس لنگرودي نيست؛بلكه سعي بر آن بوده تا شعر شمس به دور از سليقه ها و علايق شخصي نگارنده به بحث گذاشته شود آن طور كه خود اين شعر ها به معرفي خود مي پردازند. (1 )
(1 )- به علت اينكه در اين نوشتار از حافظه و يادداشت هاي شخصي استفاده شده است و نيز به دليل عدم حضور ذهن نويسنده ،منابع و مؤاخذ محفوظ مي باشند.

